چراغ ترافیک!
5
4
3
2
1
زرد
قرمزچراغ ترافیک قرمز شد حالا بايد 120 ثانيه پشت چراغ بمانم و چقدر عذاب آور است آنهم در این گرمای داغ و
کشنده هر روزه بنگلور هندوستان! !
چشمم دوباره مثل هر روز به پیرمرد حدودن 55 -60 ساله ای افتاد که با سبدی خالی از سیب نه خیلی پر از
بین این همه جمعیت چشم انتظار چراغ سبز به سختی میگذرد و با صدای گرفته و ضعیف و پر از ناله نداشتن
ها فریاد میزند که سیب های مرا بخرید!
وقتی نگاهش کردم مثل هر روز سبدش را بالا کشید و نزدیک من آورد و با لبخندی که شاید دل بی رحم من به
حالش بسوزد ، سیبی بخرم و برایش پولی داده باشم ، اما منم مثل خیلی های دیگر که کنارم بودند و هر روز
هستند با سر نه گفتم و باز نا امید از کنارم گذشت تا بگذرد از این همه نا مهربانی ها !!!
با خودم گفتم : دیدی چقدر ساده از كنارش گذشتم؟ خوب نه چرا این ها را دولت جمع نميكنه؟ چرا به داد این
همه فقیر و بی نوا که کهولت سن دارند نمیرسه و هزار کلنجار دیگر و پرسش های بی پاسخ دیگر با خودم ....!!!
با خودم دوباره فكر كردم نه در اینجا بلکه در شهر خودم و در کشور خودم بارها شدیدتر ، اسف بار تر و خیلی
غمناک تر از این هم دیدم و چرا این پيرمرد و پیرزن و هزار های دیگر كه به سختي ميتوانند راه بروند ، در اين
گرما بايد جلو ماهايي كه وظيفه مان احترام به بزرگتر است سر خم كند تا شايد دلمان برایش بسوزد و یا به
رحم بياید ....
اين پیر مرد و هزار های دیگر این سختي ها را براي چي تحمل ميكنند؟
با خودم گفتم : شايد دختري دم بخت دارد و با قوانین و شرایط ازدواج اینجا براي جهيزيه ازدواج او نمي تواند
كاري دیگر بکند . . .
شايد براي همسر پیرش كه بعد از يك عمر زحمت حالا مريض گوشه ي خانه خوابيده است ، دارد تن به این
همه سختی میدهد ...
مثل هر روز امروز هم کنار ماشین ها می ایستاد و به شيشه ماشين ها ميزند به اميد اينكه یکی ، یک یا چند
سیب از سیب های نه چندان سرخ و تازه اش بخرد! اما بين اين همه آدم فكر كردم چند نفر حاضر هستن به
این پیر مرد حتی نگاه كنن؟ چه برسد به اینکه بپرسند سیب دانه ای چند؟ !!!
"خوب هوا گرم است ، کشنده است ، در این گرما برود جای دیگر گدايي كند "
اين ها جملاتی ست که پيرمرد هر روز ميشنود!
كاش ميشد كاري كرد كه در هیچ کجای این دنیای نا مهربان ديگر كسي مجبور نبود از اين راهها خرج زندگيش
را تامين میکرد! كاش میشد اگر کاش اول نمیشد کمی همدیگر را دوست میداشتیم و جدا از تمام تعلقات حالا
هرچی ، به انسان دوستی ، همنوع دوستی و انسانیت فکر میکردیم و دل های مان کمی ، بله کمی پاک و
دلسوز میبود تا دست دراز اینچنین پیر مرد هایی را پس نمیزدیم !
5
4
3
2
1
چراغ سبز شد حالا ميتوانم ، از جاده عبور کنم بدون اينكه ديگر آن پيرمرد را مثل خیلی های دیگر حتی به ياد
بیاورم !
یاداشت های یک روزنامه نگار!