رویای کودکی!
عروسک پشمالو و دوست تک و تنها در کشور بیابانی کودکی هایش ، مثل همیشه کنارش بود و موهای سر عروسکش را با دستان پاک و پُر محبتش که به خون هیچ بی گناهی آلوده نبود، داشت نوازش میکرد ... ! کم کم به خواب رفت و با عروسکش به رویاهایی دست
نیافتنی !
خودش را در لباس عروسک می دید که چه شاد و بی خبر از تمام پلیدی ها و زشتی های اطرافش و آینده مبهمی که در انتظار صاحبش هست، چه عاشقانه می خندد!
عروسکش آن شب میخواست که در آینده داکتر شود و برای زنان محروم از ابتدایی ترین امکانات زندگی، کمک کند! عروسکش بزرگ شد... قد کشید ... لباس سفید و مقدس خدمت به مردم را پوشید و میخواست برای مردمش کاری کند ... اما دنباله خواب عروسکش را ندید و هیچ وقت هم نخواهد دید چون ... او ... ناگهان مُرد ... دیگر نفس نکشید ... خوابش نپرید ... از جایش هم نپرید ... آرام مثل صدها فرشته زمینی دیگر که هر روز جان میدهند، جان داد !
خواب راحت را هم از او گرفته بودند، آنهایی که برای خواب راحت آمده بودند !
نیافتنی !
خودش را در لباس عروسک می دید که چه شاد و بی خبر از تمام پلیدی ها و زشتی های اطرافش و آینده مبهمی که در انتظار صاحبش هست، چه عاشقانه می خندد!
عروسکش آن شب میخواست که در آینده داکتر شود و برای زنان محروم از ابتدایی ترین امکانات زندگی، کمک کند! عروسکش بزرگ شد... قد کشید ... لباس سفید و مقدس خدمت به مردم را پوشید و میخواست برای مردمش کاری کند ... اما دنباله خواب عروسکش را ندید و هیچ وقت هم نخواهد دید چون ... او ... ناگهان مُرد ... دیگر نفس نکشید ... خوابش نپرید ... از جایش هم نپرید ... آرام مثل صدها فرشته زمینی دیگر که هر روز جان میدهند، جان داد !
خواب راحت را هم از او گرفته بودند، آنهایی که برای خواب راحت آمده بودند !
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 14:49 توسط حکمت همت
|
یاداشت های یک روزنامه نگار!